کیک شکلاتی با تزئین خامه
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 3:59
این چه محشره عزیزمبزن تو کار شیرینی پزی ...یه صفحه اینستا درست کنخیلی خوب شده ها پاسخ:مرسی عزیزم. خیلی دوس دارم برم تو این کار . اما فر خوب و جا ندارم . اما اگه کار تو کارگاه قنادی گیرم بیاد میرم به چند جا سپردم . ممنون عزیزم جات خالی خیلی خوشمزه شده بود.
شیرینک
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 0:31
پنجشنبه 22 تیر 1396 شیرینک خاله رفت خونه شون ... خیلی جاش خالیه. به زور رفت. "; }
پست های رمز دار
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 0:31
این مدت تصمیم گرفتم که چیزی ننویسم. اما نتونستم چون اینجا تنها جائیه که میتونم حرفای دلم رو بزنم . اینو میدونم که خیلی خواننده هام خسته میشن و بشون حق میدم . تا اینکه شیرینک اومد و جوری شد که تونستم دو تا پست از شیرین کاری هاش بنویسم . اما ازین به بعد چی ... بنویسم ... ننویسم ... میترکم اگه ننویسم.
سورپرایز کردن خاله
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:33
شیرینک خاله رفته یه نامه نوشته و یه شاخه گل درست کرده و گذاشته بود توی کفشم که وقتی میخوام بپوشم سورپرایز بشم. چقدر نامه ش قشنگه قربونش بشم . پر از احساس و محبت ... میگیم این چه خطیه میگه خط زمان های قدیم . بگو بچه آخه تو از کجا این چیزا میفهمی. عکسش رو پست جدا میذارم .
اینم عکس سورپرایز شیرینک خاله
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:33
چهارشنبه 21 تیر 1396 "; } blogsky.ajax.onCommentSubmitFailure = function(e) {
خاطره از خاله
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 20:44
اینقدر این بچه شیرینه اینقدر شیرینه که نمیدونم چطور توصیفش کنم . خواهر زاده م رو میگم . پسره اما خوردنیه. شب تا دیروقت باهاش بیدارم و هرکاری داشته باشه به من میگه . و منم با جون و دل براش انجام میدم . از بوسیدنش اصلا سیر نمیشم و کلی از نگاه کردنش لذت میبرم . دلم میخواد یه لقمه ش کنم . مامانش بش میگه...
...
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 0:23
سلام دوست عزیزچرا فکر می کنی خدا حساب گناهان ما را داره حساب آرزوها را نداره؟حتما حساب هر دو را داره. اما گناهان ما مثل آرزوهای ما کوچک هستند و بی ارزش برای اون. اگر حساب می کنه چون اونقدر بزرگه که داره ما را حساب می کنه. مثل بزرگ تری مهربان که در بازی یک طفل کوچک مشتری می شود و از مغازه خیالی او در...
خونه ما
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 2:29
چرا تو خونه ما اینقدر زندگی سخته آخه ... چرا همه بدبختی ها یه جا تو خونه ما جمع شده ... چرا پدر در حد ناپدریه. .. چرا مریضی زیاده. .. چرا گره های کور باز نمیشه... چرا پدر اینقدر بد . چرا پدر اینقدر ناپدریه. .. چرا قلب من نمی ایسته. .. چرا عزرائیل نمیاد... چرا این همه کینه. .. چرا این همه کمبود... چر
خیلی گرممه
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 2:29
هوا شدیدا گرمه. حس اینکه از خونه دربیام هم ندارم . فقط روزی که کلاس دارم درمیام و این عامل اضاف شده بر حس های بدم و افسردگی م . جهنم همین جاست . غیرقابل تحمل شده . من که حتی تو خونه هم خنک نمیشم . خدایا خودت رحم کن . کاش میشد از این شهر و استان بریم . وقتی سرگرم باشم و کلاس داشته باشم حالم خوبه . و
زندگی نباتی
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 10:22
سالهاست که من و خانواده م وارد یه زندگی نباتی شدیم که چند وقته شدتش رو بیشتر حس میکنم . یه جور روتین خشک و بی جون و بی روح که فقط صبح رو به شب و شب رو به صبح تبدیل میکنه . هیچ اتفاق مثبت و قشنگی تو زندگی هیچ کدوممون نمیافته. فقط میخوریم میخوابیم. سیر نزولی داریم و این خودش یه تغییره. روز به روز تو
شروع دوباره
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 10:22
اول هفته اومد باز و شروع دوباره. امیدوارم روزهای بهتری پیش رو داشته باشیم . از ماه رمضان هم همین دو روز مونده . خدا قبول کنه . دوستان عزیز امیدوارم تن سالم ، دل شاد و عمر باعزت داشته باشید. غصه از دلتون پر بزنه و جاش خوشی بیاد. دوستون دارم . و به وجودتون افتخار میکنم .
دلتنگتم خدایاااا
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 10:22
خیلی دلم برای خدا تنگ شده . خیلی که میگم فقط اون میدونه چقدر . من براش بنده خوبی نبودم . همیشه روسیاه بودم . همیشه طلب داشتم درصورتیکه خیلی هم بدهکارم. اما اون خداست و من بنده . اون عاقل و من نادون . خیلی دوس دارم بش نزدیکتر بشم . بهش خیلی احتیاج دارم . کاش بازم بهم رو کنه . کاش دستم رو بگیره و
احترام یا بی احترامی
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 1:29
قبلا هم گفته بودم دوس ندارم پست های غمگینم خیلی طولانی مدت بمونن و سعی میکنم زود بیام و پست جدید بذارم . از اینکه همراهیم میکنید یه دنیا ممنونم . و از اینکه باعث ناراحتی تون میشم بسیار متاسف. ولی کامنت هاتون بم انرژی میده که تنها نیستم . من اگه با احترام جوابش هم بدم اون تمام حرفام رو وارونه میکنه و
دلم زندگی خودم را میخواهد...
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 18:36
این روزا حس اینکه چیزی بنویسم نداشتم . روزه داری و گرمای 51 درجه شهرم منو خیلی خسته و بی جون کرده. دلم هم ساز ناسازگاری میزنه . افتاده رو دور شمارش آرزوها و خواسته هایی که یه عمر دارم از خدا میخوام و نمیده. احساس میکنم هیچی ندارم . و واقعا هم اگه بخوام وارد جزئیات بشم میبینم خیلی از زندگی عقبم. با
زندگی بسیار سخت
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 18:36
خیلی کلافه و بیزارم از زندگی این روزا . اصلا ناجور سیر شدم از همه کس و همه چیز . از درون خالی ام . پریشب هر چی از دهنش دراومد بم توهین کرد چرا که هنوز ازدواج نکردم. لحظاتم بسییییییار کند میگذره. متنفرم از زندگی . زوری به دنیا میایم زوری زندگی میکنیم مردنمون هم که دست خودمون نیس اونم وقتش زوریه. بعد ...
خیلی دوستون دارم
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 4:16
سلام دوستان بسیار بسیار عزیز من . بازم میگم مخصوصا اون دوستان خاموش. من واقعا شرمنده محبت همه تون شدم . نمیدونم چطور تشکر کنم . نمیدونم چطور بتون افتخار کنم . ممنون از دعاهاتون. ولی بچه ها هنوز هیچ خبری نیس . اون واسطه قرار شد شماره من بشون بده که با هم صحبت کنیم اما چند روز که خبری نیست و کسی تماس
حتما خیر نبوده
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 4:16
واسطه خبر داد که طرف شغل مناسبی نداره با اینکه لیسانس داره برای همین خودشون پا پس کشیدن و تماس نگرفتن. فقط یکی نیس بشون بگه پس چرا دنبال زن میگردید و واسطه میذارید بعد تازه میخواید فکر کنید . بهرحال نشد دیگه ....
سلام
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 4:16
سلام دوستان قشنگم. همه تون خاموش شدید . ببخشید اذیتتون کردم. تو ذوق تون خورد. همه دوباره رفتید تو لاک تون . اما من خوبم و دارم زندگی روزمره م میکنم . اصلا هم مورد مذکور اذیتم نکرد و برام یه تجربه بود . یه تجربه که یاد گرفتم به بعضی اتفاقات بد هم فرصت بدم و سعی کنم زندگی رو از یه در دیگه وارد بشم . ح...
حس ماه رمضان
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 4:16
دو هفته ای هست که دارم به شروع ماه رمضان فکر میکنم و میخوام بعد از تقریبا سه سال حس ناخوشایند نسبت به روزه داری تو جهنم خوزستان، جور دیگه ای بش فکر کنم و جور دیگه ای شروعش کنم . با صبر و شوق بیشتر . از دلم و ایمانم بیشتر مایه بذارم . و سر میل دلم قرآن بخونم نه سر قید و شرط ختم قرآن. که البته سعادت م
باز یه ترک دیگه
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 4:16
هر بار ضربه ای که میزنه بدتر از ضربه قبلی ست . یا میشه جور دیگه هم تعبیر کرد و اونم اینه که من ضعیف تر و شکننده تر از قبل شدم . با اینکه تلاش میکنم قوی تر باشم اما انگار روند معکوس رو میرم . هر کار میکنم نمیتونم بیخیال حرفاش بشم و در خودم خرد نشم . مثل آوار در خودم فرو میریزم . واقعا چرا نمیتونم درب