شوهرخواهر و شوخی دردآور

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

دیروز آقا و ماما رفتن مهمانی. خودم رو سرگرم کارهای خونه کردم و آشپزی های خوشمزه و کیک پختم و بچه‌ها کلی لذت بردن . البته منظورم از بچه‌ها، خواهر برادرمه.

امروز عصر خواهرم و شوهرش با همون دخترش که چند وقت پیش گفتم عقد کرد اومدن خونه مون دیدنی.  پذیرایی کردم و زیاد نگذشت که شوهرخواهرم گفت تو کی میری ؟ گفتم چی؟ گفت خواستگار نداری چرا نمیری؟ موندم چی بش بگم. قبلا اون دختر بزرگش هم که ازدواج کرد بم شبیه این حرفها زده بود من احترام گذاشتم و سکوت کردم . اما اینبار سکوت نکردم . و گفتم حالا چی شد شما دخترتون شوهر دادین تکه به من میزنین.  گفت خب چرا موندی شوهر کن دیگه تا کی میخوای بمونی . از عصبانیت ترکیدم اما کنترلی بش گفتم واقعا نمیدونم چه جوابی بت بدم برات متاسفم.  گفت برا چی متاسفی.  گفتم لطفا دیگه این حرف رو تکرار نکن و با ناراحتی بلند شدم از اتاق رفتم بیرون و اشکام سرازیر شد. اومد دنبالم گفت بخدا شوخی کردم چرا ناراحت میشی . منظوری نداشتم .  گفتم اصلا شوخی قشنگی نبود . و من از کنار بغل گرفت و راهم انداخت تو اتاق که از دلم دربیاره.  منم سعی کردم آروم بشم و کوتاه بیام . اما باز حرفاش تکرار کرد که اگه من اینا گفتم برا خودت گفتم . گفتم شما لازم نیست فکر من باشی . خواهرم و بقیه سعی کردن آرومم کنن اما گفتم من جواب آقا نمیتونم بدم جواب بقیه هم نمیتونم بدم . و گریه کردم . کلی ملتمسانه اشکام با دستمال پاک کرد و گفت بخدا منظوری نداشتم . اصلا دیگه هیچوقت بات شوخی نمیکنم . خیلی پشیمون بود و سعی داشت از دلم دربیاره.  دیگه به زور نشستم و زن و دخترش ملامتش کردن که تو چته این چه حرفی بود زدی و سعی داشتن آرومم کنن. دیگه ببخشید گفتن و رفتن .

یه روز هم که آقا نبود یکی دیگه اشکم درآورد.

آنقدر بعد رفتن شون گریه کردم که خدا میدونه . گریه کردم به بدبختی م که دور و نزدیک درگیر شوهرنکردن من شدن . الانم که دارم مینویسم همینجوری اشکام سرازیر میشه .

گفتم منت سفره پدر تو سرمه حرفاش مجبورم تحمل کنم ولی چرا باید حرفا بقیه تحمل کنم. خیلی وقتها پیش اومده بود کسانی اومدن خونه مون و گفتن تو چرا هنوز شوهر نکردی ؟ یا پرسیدن شوهر نکردی؟ انگار من شوهر کردم ولی اونا خبر ندارن. 

ممنونم از خدا که منو کرده مسخره کس و ناکس.  شدم سوژه .

شوهرخواهرم آدم خوبیه.  من براش احترام زیادی قائل هستم . و همیشه حس کردم که واقعا منو مثل خواهراش دوس داشته.  اما چرا منو با این شوخی خورد کرد . چرا اینجور اشکم درآورد.

آیا من باید به همه جواب بدم چرا شوهر نکردم.

حالا وقتی یادم میفته چطور التماس میکرد که از دلم دربیاره. خودخوری میکمم که چرا اینطور برخورد کردم . چرا مثل همیشه سکوت و صبر نکردم . خیلی اعصابم خورده. 

تو سری بخورم یه جور اذیت میشم ،از خودم دفاع کنم هم یه جور .

چرا خدا منو برنمیداره از رو زمین.  چرا نگام نمیکنه.

ناراحت شدم براش که به التماس افتاد .

ناراحت شدم برا خود بدبختم.

شما بودید چه میکردید.

بگید اگه کسی دست رو نقطه ضعف شما بذاره چطور جوابش میدید که بی احترامی هم نشه . هر چند که من بی احترامی نکردم . فقط لحنم جدی و تند شد که چرا اینجور بام حرف زد . چرا بم گفت موندی..

شایدم بخاطر دل خواهرم که ناراحت من نشه باید سکوت میکردم . اما اگه سکوت میکردم مطمئنا باز این شوخی رو میکرد و آزارم میداد. اما حالا دیگه جرات نمیکنه تکرارش کنه . خواهرم رفتنی میخواست دستم حتی ببوسه که از دلم دربیاره . خود شوهرخواهرم هم چند بار جلو همه گفت ببخشید . حرف اضافه زدم . نمیدونستم تحمل نداری.

بشون گفتم اشکال نداره   . مهم نیست.  ولی اشکام زوری کنترل میکردم .

چرا باید تو چنین موقعیتی بیافتم.  چرا حواسمون به شوخی ها و حرف زدن مون نیست.  چرا راحت دل میشکنیم.  چرا کسی رو از جایی که دردش میاد میگیریم.  چرا سعی نمیکنیم احترام شخصیت همدیگه رو بذاریم .

روز بدی برام بجا گذاشت . موندم بین خود بدم و خود خوبم . بین سکوت و اعتراض.

هرچی حرف بزنم آروم نمیشم . کاش صبح فردا رو نبینم .

ظاهرا زندگی جای دیگری جریان داره . نه برای من . شدم مضحکه خاص و عام . تا حالا فقط آقا بم سرکوفت میزد حالا باید دیگران هم تحمل کنم . چه جوابی بدم به اینجور آدما .

خدا یا به خدایی ت قسم خسته شدم نمیخوام زنده باشم . خسته شدن از صبح های تکراری پردرد و بیماری و افول بیشتر . خسته شدم از شب هایی که درد و اشک یک روز رو با خودم به رختخواب بردم و بالشی که همیشه شاهد اشکام بوده و در خودش جا داده .

خدا یا تو زندگی منم بیا ببینمت.  یه کاری کن مسخره و موضوع حرف دیگران نباشم.  راه باز کن برم . اگه منو بخاطر دیگران اسیر کردی اصلا عدالت نیست . نشون بده رحیمی.  چون دیگه باورم نمیشه . تو رحیم نیستی منم علف هرزی هستم که بدون کنترل و مراقبت تو رشد میکنم و عمر هدر میدم .

چرا هر کی میاد با پاشنه تیز زبونش دل منو زیر پا له میکنه .

بخدا آروم نمیشم هر چی مینویسم بیشتر حرف میاد .

و چه فایده .

خیلی ناراحتم.  به خودم میگم برو بشون زنگ بزن و بخند . بذار خیالشون راحت بشه تو حالت خوبه و موضوع مهمی نبوده . اما مهم بود...

نگران خواهرم هستم که حالا کلی به شوهرش غر زده و ملامتش کرده . و ناراحت منه . خواهرم بیچاره خیلی مهربون و آرومه. آزارش به مورچه هم نرسیده حالا چقدر حرص منو میخوره. 

من شدم معضل زندگی . کسی نمیاد نجاتم بده  .

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 13:13
برچسب‌ها : شوهرخواهر,دردآور,
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها