دختر | بلاگ

دختر

تعرفه تبلیغات در سایت

دیشب فیلم دختر رو دیدیم . فیلم قشنگی بود . از اون فیلم هایی که مستقیما انگشت میذاشتین روی قلب من و احساسم.  از اون فاصله های خیلی دور و دراز بین تفکر نسل پدر و دختر . البته و صد البته که پدر توی فیلم اصلا تو مهربونی هاش شبیه پدر من نبود فقط تو سخت گیری هاش شباهت داشت .

دختر توی فیلم با دوستاش یه قرار دورهمی داشت که باید از آبادان میرفت تهران ، با کلی استرس و ترس و هل مادر آخرش مجبور شد خودش به پدرش بگه که چنین برنامه ای هست و داره ازش اجازه میگیره که بره . اما پدر که این چیزها رو در فرهنگ خودش نمیدید با داد و فریاد به دخترش گفت تو چطور فکر کردی که من چنین اجازه ای به تو بدم که از اینجاااااا تا تهران بری . و دختر رو از خودش روند و به اشک چشماش سپرد. خوبیش این بود که یه مادر دلسوز که حس دخترش رو میفهمه کنارش بود که خیلی سعی کرد حال دخترش رو درک کنه و آرومش کنه که اگه اگه مادرم من بود راحت ازم میخواست که اصلا ناراحت نشم و میگفت حالا نرو مگه نری چی میشه.

حال دختر رو من کاملا میفهمم از اون نظر که هربار یه برنامه ای برام پیش میومد جرات نداشتم بگم میخوام یه کوچه پایین تر برم و یه ساعت دیرتر برگردم . چون من برا ده دقیقه دیرکرد هم که برا خرید خونه بوده هم حرف و توهین شنیدم. و حالا با اینکه خیلی دوس دارم برم دوستان شیرازی م رو ببینم جرات گفتنش رو ندارم من تا نزدیک ترها هم جرات گفتنش رو ندارم .

متاسفانه متاسفانه از زندگی نو و رشد افکار که من حالا حتی در آدم های پایین سطح تر از خودمون هم میبینم پدر من هیچ کدوم رو یاد نگرفته و قبول نداره که زمونه عوض شده .

نگرانی های دختر استرس کامل رو به وجودم منتقل میکرد و همراهش حرص میخوردم و براش دعا میکردم . ولی اون دختر شجاع تر از من بود . میخواست برای یک بار هم که شده خودش برای زندگیش تصمیم بگیره.  بلیط هواپیما گرفت که صبح بره و تا عصر برگرده و با دوستش هماهنگ کرد که یعنی پیش اونه و هوای اونو داشته باشه تا برگرده.  رفت و به قرارش رسید و ظهر هم خودش رو به فرودگاه رسوند اما متاسفانه پروازش به دلیل خرابی هوای آبادان کنسل شد و این باعث لو رفتن اون شد چون دیر کرده بود و خانواده نگرانش شدن و بعد هم قضیه رو فهمیدن . اینکه بعدش چطور شد خیلی موضوع پست من نیس .

موضوع پست من دخترانه هایی هست که هیچکس نمیفهمتشون دخترانه های بلوری و شیشه ای که با تلنگری از بی مهری میشکنن.  دخترانه هایی که من خیلی هم دوسشون دارم . و به دختر بودن خودم با اون دنیای ترس و استرس و حتی وابستگی که دارم افتخار میکنم . از اینکه میتونم حال هم جنس های خودم رو بفهمم از اینکه مثل مردها فقط درپی به کرسی نشاندن حرفم نیستم . از اینکه دل نازکی و منعطفی دارم که میشه گاهی خودم رو حتی جای یک مرد بذارم و اونو بفهمم.  اما جنس مذکر فقط خودش رو میبینه و قدرت درک ظرافت های دخترانه رو نداره  .

البته همین حالا میتونم بگم که هستن پدر هایی که درک بالایی از نیازها و احساسات دخترانشون دارن و پا به پای اونها قدم میزنن و با تفکر زشت شون دختر رو به اشکای چشماش پاس نمیدن.  پدر من که هیچوقت هیچوقت ما رو نفهمید.  من رو نفهمید . همیشه دخترانه هام رو ازش پنهون کردم که سرم داد نکشه و سرکوفت نزنه. اصلا میدونستم فایده نداره . حالا گاهی میون این همه حصاری که دورم کشیده شده یه راهی برای پر زدن دلم پیدا میکنم و گریزی میزنم به جمع دوستام.  کاش آنقدر درک داشت و منو میفهمید که خودش منو میرسوند و میگفت برو بت خوش بگذره.  نه اینکه من از ساعت کارم بزنم و برم یه دورهمی یا اینکه کلا نرم و جلو دوستام کلی خجالت بکشم و ضایع بشم .

من میدونم که هیچ پدری و حتی هیچ مادری در تطابق صدرصد با بچه‌هاش نیس . و تا یه حدی محدودیت ها رو هم قبول دارم . اما اینکه کلا پرده کشیده بشه بین والدین و فرزند، اینو نمیتونم بپذیرم.  دلم میخوات از تفکرات کورکورانه شون کوتاه بیان و حال بچه‌هاشون رو بفهمن.  باشون را بیان نذارن که بچه‌ها از ناچاری پنهان کاری کنن. برای هر احساسی سن خاصی هست و من خیلی از دخترانه هام رو هنوز تجربه نکردم.  هنوز از نگاه اون پدر یه ابزارم و یه جنس قابل بخشش به هرکسی که از راه برسه . بدون اینکه نظر من مهم باشه و بدون اینکه طرف قابلیت هایی داشته باشه . هنوزم تو سن 35 سالگی اعتراض زیر لبی من به واق واق سگ تشبیه میشه . هنوزم من آدم حساب نمیشه .

ولی با افتخار میگم عاشق دخترانه های خودم هستم و هر جا لازم بشه و توانم برسه بشون بال و پر میدم . و به خودم زندگی میدم . هرجا هم زورم نرسید میسپارمش به خدا .

دختر یعنی مهر و محبت ، یعنی ظرافت ، یعنی حواست بهش باشه ، یعنی دلش رو نشکن، یعنی بفهمش بدون اینکه لازم باشه توضیح بده ، یعنی میل به دیده شدن .

... کاش منو میفهمیدی کاش...

...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 23:58